های خوبی هستند؛ آن شبی که از تماشای آ
ن تیاتر رایگان بر می گشتیم و من دامنم
زیر شاخ
ه های درخت توت گرفته بودم و تو شاخه ها را می تکاندی . آنشب چند نفر بودیم ... یک سه پنج نفر . بعد چهارتا شدیم و کمی بعدتر شدیم دوتا و حالا من تنها روی تخت دونفره مان دراز کشیده ام و تو در آستانه در آرزو می کنی گوشی همراهم بودی و میروی ... چه حداقل غم انگیزی را آرزو کرد در حالی که
برچسب:
نویسنده: متین نجفی