ستگاه مترو دارم ساز میزنم . مثل همان زمانها که همیشه میزدم .. عجیب این جا بود که سازم به همراه ارکستری نواخته میشد که نمیتوانستم ببینم . آدمها از
قطار پی
دا میش
دند ، همه لبهایشان دوخته شده بود . با یک نخ قرمز .. ترسیدم .. دور و بر را گشتم ، دخترکی آمد سمتم و شروع به خواندن کرد .. یکی از پاسیون های باخ .. ستون فقرات نداشت و با بادبادک دستانش و بدنش به هم وصل شده بودند .. ترسیدم .. همیشه توی خواب میترسم .. نگاهش نکردم و فقط ساز زدم .. آرام آرام از کنارش دور شدم .. توی قطار نشستم .. از شیشه ه
برچسب:
نویسنده: متین نجفی