که چه ؟ حالا هی روی پتوی رویاهایم رژه میروی که چه ؟ که باز یادم بیاوری که تو اهل دنیا بودی و من نبودم ؟ که من تو را برای جایی در آسمان در نظر داشتم و تو هی محکم سیلی ام بزنی که ازخواب بیدار شو مرد ، این جا جهان خاک است و باد .. این جا جهان حقیقت تلخ دوری هاست .. بجنگ ، برخیز
، مشت شو ، فری
اد شو و بمیر ..
من اما مشت نشدم ، من اما بلند نشدم ، فریاد نشدم .. به جای آن رفتم زیر سایه ی نارونی و گریه کردم و فقط مردم . خودم را کشتم . خودم را از تو ، از این دنیای پست کشتم و تا به خودم امدم دیدم دارم توی رستوران فلان توی خیابان آپادانا مرغ سوخاری تند میخورم و تو سوار یک هواپیمای بزرگ پرواز میکردی به سمت آرزوهایت .. به سوی جهان خاکی ات ، به سوی
برچسب:
نویسنده: متین نجفی