ا می آید و می رود .چای می خورم قلپ قلپ و چندساعت از
گفتن دوستت دارمم می گذرد ..گرما دلش را خوش کرده به پاییر .من به چای و
مشتی شعرو خاکستر ِآن ها که همه شان سال های ِبعد رو می شوند و خاک برسرشان می کنم ازهمین حالا ..که زخم هایم رالباس ِگلدار ِزنانه ی روشن پوشانده اند و آلوده اش کردند به دهان ِهر کسی که می خواند ..دنیای ِمنزوی ِوحشتناک ِ بی بازگشت ِحسرت آلود.که آخر این نوشته ،بایدتنگش آه بچ
برچسب:
نویسنده: متین نجفی